غزل شمارهٔ ۶۷
س سلمان ساوجی
0
Altın Yaprak
مشنو که مرا از درت اندیشه دوری است
اندیشه اگر هست ز هجران نه ضروری است
دور از تو سرش باد ز تن دور به شمشیر
آن را که به شمشیر ز کویت سر دوری است
ما یار نخواهیم گرفتن به دو عالم
غیر از تو تو آن گیر که عالم همه حوری است
با آتش عشق تو کجا جای قرار است
با این دل دیوانه کرا برگ صبوری است
بلبل ز صبا عشق بیاموز که عمری
جان داده و خشنود به بوی از گل سوری است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş