شمارهٔ ۴۹
ص صامت بروجردی
0
Altın Yaprak
من نمی گویم چرا با دوستانت کین بود
خود بگوی ای نازنین شرط محبت این بود
حال دل های شهیدان غمت از لاله پرس
کوس راپایش ز داغ دوستی رنگین بود
تیر تو نگذاشت دیگر آرزویی در دلم
منت از وی تا قیامت بر دل خونین بود
زیر تیغت گر که خندیدم عجب ناید تو را
آب شمشیرت زبس ای نوش لب شیرین بود
خوش رسیدی وقت مردم بر سرم آری خوشست
شمع رویت جانسپاری را که در بالین بود
بس بود افسوس قاتل بهر قتلم خونبها
گر ترا ای شوخ رحمی بر دل سنگین بود
دستها را از تاسف بهر صامت رنجه کن
گریه از شمع لازم بهر درد دین بود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş