شمارهٔ ۴۹
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
برده از بس فکر آن شوخ کمان ابرو مرا
موی ابرو گشته موی کاسه زانو مرا
دورباش غیرتم بنگر که در خاک درش
جای ندهد هرگز این پهلو به آن پهلو مرا
بسکه از سیلاب غم سنگ وجودم سوده است
میتواند شد فلاخن پیچش هر مو مرا
این قدر فیضی که من از بیزبانی برده ام
ترسم آخر شکر خاموشی کند پرگو مرا
در طریق معرفت فکرم به هر جانب دوید
هرزه رفت آب حیات از تنگی این جو مرا
بر سر من فکر دنیا بین چه سوداها فگند
پر ز شور این کاسه شد از کاسه زانو مرا
غیر مدح خامشی واعظ نمیگویم سخن
گر گذارد ذوق خاموشی بگفت و گو مرا
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş