شمارهٔ ۱۱
س سیف فرغانی
0
Altın Yaprak
اگر دلست به جان می خرد هوای تو را
وگر تن است به دل می کشد جفای تو را
به یاد روی تو تا زنده ام همی گریم
که آب دیده کشد آتش هوای تو را
کلید هشت بهشت ار به من دهد رضوان
نه مردم اربگذارم در سرای تو را
اگر به جان و جهانم دهد رضای تو دست
به ترک هر دو به دست آورم رضای تو را
بگیر دست من افتاده را که در ره عشق
به پای صدق به سر می برم وفای تو را
چه خواهی از من درویش چون ادا نکند
خراج هر دو جهان نیمه ی بهای تو را
برون سلطنت عشق هرچه پیش آید
درون بدان نشود ملتفت گدای تو را
سزد اگر ندهد مهر دیگری در دل
که کس به غیر تو شایسته نیست جای تو را
مرا بلای تو از محنت جهان برهاند
چگونه شکر کنم نعمت بلای تو را
اگرچه رای تو درعشق کشتن من بود
برای خویش نکردم خلاف رای تو را
به دست مردم دیده چو سیف فرغانی
به آب چشم بشستیم خاک پای تو را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş