شمارهٔ ۱۲۴
س سیف فرغانی
0
Altın Yaprak
جانم از عشقت پریشانی گرفت
کارم از هجر تو ویرانی گرفت
وصل تو دشوار یابد چون منی
مملکت نتوان بآسانی گرفت
گر سعادت یار باشد بنده را
سهل باشد ملک و سلطانی گرفت
دست در زلفت بنادانی زدم
مار را کودک بنادانی گرفت
دوست بی همت نگردد ملک کس
ملک بی شمشیر نتوانی گرفت
حسن رویت ای صنم آفاق را
راست چون دین مسلمانی گرفت
بر سر بالین عشاقت بشب
خواب چون بلبل سحرخوانی گرفت
گفتمت کامم بده گفتی بطنز
من بدادم گر تو بتوانی گرفت
در بهای وصل اگر جان میخوهی
راضیم چون نرخش ارزانی گرفت
اینچنین ملکی که سلطان را نبود
چون تواند سیف فرغانی گرفت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş