شمارهٔ ۲۱
س سیف فرغانی
0
Altın Yaprak
در دل عاشق اگر قدر بود جانان را
نظر آنست که در چشم نیارد جان را
تو اگر عاشقی ای دل نظر از جان برگیر
خود به جان تو نباشد طمعی جانان را
دعوی عشق نشاید که کند آن بدعهد
که چو سختی رسدش سست کند پیمان را
قومی از دوستیش دشمن جان خویشند
ای توانگر بنگر همت درویشان را
همتت گر به دو عالم نگرانی دارد
تو بدان لاشه به سر چون بری این میدان را
دادن جان قدم چون تو جوانمردی نیست
که به لب از دهن سگ بربایی نان را
طالب دوست شکایت نکند از دشمن
چه غم از سرزنش مطرقه مر سندان را
گر مرا درد و جهان دست دهد در ره دوست
قدم از جا نرود عاشق سرگردان را
نرود با سر ملک و ننهد پا بر تخت
گر گدایی درش دست دهد سلطان را
خویش و پیوند به یکباره حجاب راهند
ببر از جمله و بیگانه شمر خویشان را
سیف فرغانی ناجسته میسر نشود
آنچه مردم به طلب باز نیابد آن را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş