شمارهٔ ۲۴۸
س سیف فرغانی
0
Altın Yaprak
بی تو دل خسته جان نمی خواهد
جان بی رخ تو جهان نمی خواهد
جان می دهد و جهان خود آن تست
دل وصل تو رایگان نمی خواهد
وز آنکه درین بهات سودی نیست
این بنده ترا زیان نمی خواهد
من با تو نشستن آرزو دارم
وین مجلس ما مکان نمی خواهد
آن را که حدیث تو به دل پیوست
دیگر دهنش زبان نمی خواهد
زهر غم تو به جان خورم زیرا
کآن لقمه جز این دهان نمی خواهد
مشتاق تو در جهان نمی گنجد
سیمرغ تو آشیان نمی خواهد
از دنیی و آخرت تبرا کرد
این ترک بگفت وآن نمی خواهد
هر تیر که عشق راست در جعبه
جز ابروی تو کمان نمی خواهد
بر هرکه نشانه گشت تیرت را
گر تیغ زنی امان نمی خواهد
منویس و مگوی سیف فرغانی
کین قصه دگر بیان نمی خواهد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş