شمارهٔ ۳۱
س سیف فرغانی
0
Altın Yaprak
ای به دل کرده آشنایی را
برگزیده ز ما جدایی را
خوی تیز ازبرای آن نبود
که ببرند آشنایی را
در فراقت چو مرغ محبوسم
که تصور کند رهایی را
مژه در خون چو دست قصابست
بی تو مر دیده سنایی را
شمع رخساره تو می طلبم
همچو پروانه روشنایی را
آفتابی و بی تو نوری نیست
ذره ای این دل هوایی را
عندلیبم بجان همی جویم
برگ گل دفع بی نوایی را
بی جمالت چو سیف فرغانی
ترک کردم سخن سرایی را
چاره کارها بجستم و دید
چاره وصل است بی شمایی را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş