شمارهٔ ۷۵
س سیف فرغانی
0
Altın Yaprak
نسخه عشق تو بر رق دلم مسطورست
وصف روی توبگویم که مرا دستورست
گرنویسم پراز اسرار کتابی گردد
آنچه بر رق دل من مسطورست
همه آفاق بریدم بمثالی فرمان
که زسلطان جمال تو مرا منشورست
شوق دردل ارنی گوی شبی همچوکلیم
آمدم برسر کوی تو که جانرا طورست
آتش روی تو دیدم که ندارد تابی
پیش او چشمه خورشید که آبش نورست
هرکسی را که بمعنی بتو نزدیکی نیست
صورتش گر به مثل جان بود از دل دورست
هرکرا عشق تو در بزم بزم ازل جامی داد
گرچه مستی نکند تا بابد مخمورست
زانده تست سخن گفتن منوین اشعار
شکری زآن قصب و شهدی ازآن زنبورست
چون بسمع تو رسانند بگو کاین ابیات
آه آن شیفته و ناله آن رنجورست
همه در بزم از دست تو نالم چون چنگ
تا که ابریشم رگ برتن چون طنبورست
دیده چون دید که چون گل بجمالی معروف
بنده زآن روز چو بلبل بسخن مشهورست
عاشق ارمدحت معشوق کند عیبی نیست
بلبل ار ناله کند ازپی گل معذورست
سیف فرغانی مرده است و من اسرافیلم
وین سخن نفخه عشقست وزبانم صورست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş