شمارهٔ ۶۸
ا ابراهیم شاهدی دده
0
Altın Yaprak
یار بر من دود دل ها می کشد
لشکری از فتنه بر ما می کشد
کرده است از زلف بس قلاب ها
تا دل خلقی به هرجا می کشد
نوش دارویی ز لعلش خواست دل
زانکه زلف او به سودا می کشد
ای بسا سرها که سازد پایمال
طره مشکین که در پا می کشد
دست قدرت کرد ماه عارضش
خط مشکین را چه زیبا می کشد
شاهدی چون یاد می آرد لبش
میل جان او به صهبا می کشد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş