لب بر لب من نهاد و نرمک می گفت جانت چو به لب رسید خود را دریاب
شبی با صراحی چنین گفت شمع که ای هر شبی مجلس آرای دوست ترا با چنین قدر پیش قدح سجود دمادم بگو از چه روست…
ای نقش بسته نام خطت با سرشت ما این حرف شد ز روز ازل سرنوشت ما کارم بسینه تخم وفای تو کشتن است خود عقل خنده میزند از کار و کشت ما…
راحت طلبی به داده دهر بساز آزرده مشو در طلب نعمت و ناز لعل و زر و گل چه سود ده روزه بقا چون سرو تهی دست خوشا عمر دراز
خطت که درد و داغ تو نو می کند مرا جان در بلای عشق گرو می کند مرا عمری به راه عشق ز سر داشتم قدم باز آرزوی آن تک و دو می کند مرا…
سرو ما را هر زمان دل می کشد سوی دگر چون گل رعنا که دارد هر طرف روی دگر هر که دارد روی دل در قبله دیدار او سهو باشد سجده در محراب ابروی دگر…
نه کنج وصل تمنا کنم نه گنج حضور خوشم به خواری هجر و نگاه دورادور به گرد کوی تو گشتن هلاک جان من است چو پر گشودن پروانه در حوالی نور…
ای سر زلف ترا دل های مشتاقان اسیر هرگزت نگذشت یاد دردمندان در ضمیر من گرفتارم به جرم عشق بر دارم کنید تا به کوی دوست دشمن بیندم با دار و گیر…
سفر گزیدم و داغ تو بر دلست هنوز جهان بگشتم و کوی تو منزلست هنوز چه سود همچو صبا عرصه جهان گشتن چو دل به سرو بلند تو مایلست هنوز…
عید شد ما را دل دیوانه زندانی هنوز گل شکفت از گریه چشمم ابر نیسانی هنوز سبزه تر خاست زان لب ها و من رفتم ز هوش ناچشیده جرعه ای زان راح ریحانی هنوز…
غم روی تو دارد دل همین بس نخواهد کرد از فکر چنین بس دل و جان و خرد بردی و اکنون سری مانده است ما را بر زمین بس…
ای دوست شبی به کوی ما باش درد دل ریش را دوا باش ایام وصال خوش زمانی است گو محنت هجر در قفا باش…
در این گلشن چه سازد بلبل از زاری و فریادش چو سوی عاشقان میلی ندارد سرو آزادش خوش است این باغ رنگین لیک نتوان دل در او بستن که بوی آشنایی نیست در نسرین و شمشادش…
دلم که چشم تو هر لحظه میزند تیرش ز پای صبر در افتاد دست میگیرش بسی بلاست که تدبیر آن توان کردن بلای غمزه تست آنکه نیست تدبیرش…
گل نو آمد و هر کس به عیش و عشرت خویش من و عقوبت هجران و کنج محنت خویش بلا و درد تو ما را نصیب شد چکنم نه عاقلست که راضی نشد به قسمت خویش…
15 / 219 gösteriliyor