غزل شمارهٔ ۶۳۸
ش شاه نعمتالله ولی
0
Altın Yaprak
خوش بود گر او به حالم بنگرد
ور بمیرم هم به خاکم بسپرد
زار مردم ز آرزوی او ولی
زنده گردم بر سرم چون بگذرد
ما گدا و پادشاه کاینات
پادشه نام گدایی کی برد
غنچه دل در هوای او چو گل
جامه جان بر تن خود می درد
هر که او غم می خورد در عشق او
شادمان از خویشتن او برخورد
یک دمی بی عشق او گر عمر رفت
عاشق آن دم را ز عمرش نشمرد
می فروش ار می فروشد گوبیا
هرچه دارد نعمت الله می خرد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş