غزل شمارهٔ ۷۱۵
ش شاه نعمتالله ولی
0
Altın Yaprak
سالها در طلبت دیده به هر سو گردید
یافت مقصود همان لحظه که روی تو بدید
درد دل گرچه که دیدیم دوا یافته ایم
هر که رنجی نکشید او به شفایی نرسید
بی بلایی نتوان یافت چنان بالایی
گل بی خار در این باغ جهان نتوان چید
حرف عشق تو که دانست که از خود بگذشت
با خیال تو که پیوست که از خود ببرید
می خمخانه به شادی نکند نوش دگر
هر که از جام غم انجام تو یک جرعه کشید
دلم از کوی خرابات به خلوت می رفت
چشم سرمست تو را دید ز ره برگردید
بر سر چارسوی عشق تو دل سودا کرد
نعمت الله بها داده و وصل تو خرید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş