غزل شمارهٔ ۷۱۵
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
خودنماییها کثافت جوهریست
شیشه تا در سنگ می باشد پریست
اعتبار اینجا ندارد عافیت
شمع سرتاپاش پامال سریست
سروگل ناکرده آزادی مخواه
این ثمر وقف بهار بی بریست
پنبه نه درگوش و واکش بی خلل
خانه آسودگی قفلش گری ست
بیخودی را چارسوی نازکن
رنگ گرداندن دکان جوهریست
آتشم آتش مپرس ازکسوتم
هرچه می پوشم همان خاکستریست
انفعال سجده زان در می برم
بر جبین من عرق بایدگریست
رنگها یکسر شکست آماده اند
این گلستان عالم مینا گریست
یک قلم موم ی شکن پرورده ایم
پهلوی ما نردبان لاغریست
فطرت از ناراستی چپ می خورد
لغزش این خامه از بی مسطریست
وصل پیغام است چون آمد به حرف
تا خدایی گفته ای پیغمبریست
مرد را در خلق منصف نبشتن
بر سپهر اوج عزت محوریست
چون عرق گوهر فروش خجلتیم
قیمت ما انفعال مشتریست
بیدل از بنیاد ما خجلت نرفت
خاک ما چون آب موضوع تریست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş