غزل شمارهٔ ۸۴۳
ش شاه نعمتالله ولی
0
Altın Yaprak
در ره او راهرو پای چه باشد به سر
چشم گشا و ببین سر پدر با پسر
آیه شمس و قمر گر تو بخوانی تمام
با تو بگویم تویی فتنه دور قمر
جام حبابی بگیر آب حیاتی بنوش
صورت ما را بدان معنی ما را نگر
هر چه تو داری از آن چشم گشا و ببین
زان که به نزدیک ما آنی و چیزی دگر
ذوق حریفان ما عقل نداند که چیست
عشق بگوید به تو عقل ندارد خبر
ذات یکی و صفات بی عد و بی شمار
عین یکی در هزار می نگر و می شمر
تخت ولایت تمام یافتم از جد خود
داد به من سیدم خلعت تاج و کمر
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş