غزل شمارهٔ ۹۵۱
ش شاه نعمتالله ولی
0
Altın Yaprak
چه خوش جمعیتی داریم از زلف پریشانش
بود دلشاد جان ما که دلدار است جانانش
بیاور دردی دردش که آن صاف دوای ماست
کسی کو درد دل دارد همان درد است درمانش
دلم گنجینه عشقست و خوش گنجی در او پنهان
چنین گنجی اگر جویی بود درکنج ویرانش
من ازذوق این سخن گفتم تو هم بشنو به ذوق از من
بیا و قول مستانه روان مستانه می خوانش
خراباتست و ما سرمست و ساقی جام می بر دست
سر ما و آستان او دست ما و دامانش
اگر تو آبرو جویی بیا با من دمی بنشین
که دریاییست بحر ما که پیدا نیست پایانش
حریف نعمت الله شو که تا جانت بیاساید
بنوش این ساغر می را به شادی روی یارانش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş