شمارهٔ ۵۹۹
ا اسیر شهرستانی
0
Altın Yaprak
خار گلزار وفا گل می کند
بیزبانی کار بلبل می کند
با دلش یکرنگی ما بیشتر
عشوه در کار تغافل می کند
مفت من آیینه روی تو را
جام می هر لحظه گل گل می کند
شکوه رنگین بهار درد و داغ
شوقش اظهار تجمل می کند
سرگرانی سرمه چشم نیاز
شکوه سرگرم تغافل می کند
از بیابان ها چه ها شرمنده ام
گریه ام عرض تجمل می کند
خار خشکم غربتم سرشار تر
شعله از بال و پرم گل می کند
از اسیر بینوا خجلت کشم
خضر را خضر توکل می کند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş