مردم از حسرت آهوروشان و رمشان من ندانم به چه تدبیر به دام آرمشان نیک رویان جهان را چو سرشتند ز گل سنگی اندر گلشان بود همان شد دلشان
چه شد که بر گل عارض گلاب می ریزی ستاره بر رخ این آفتاب می ریزی هزار دیده برای تو اشکریزان است چرا تو اشک به مثال حباب می ریزی
نموده گوشه ابرو به من مهی لب بام هلال یک شبه دیدم به روی بدر تمام چو دیدمش به لب بام من به دل گفتم که عمر من بود این آفتاب بر لب بام
دست برزخ گرفت و سوخت مرا نیست این سوختن ز حکمت دور هرکجا اوفتد بسوزاند عکس خورشید از پس بلور
مصور آمد و روی تو را چو ماه کشید قلم چو بر سر زلفت رسید آه کشید چو دید چاه زنخدان دلفریب تو را دوباره یوسف بیچاره را به چاه کشید…
آهوی چشم تو نازم که چو نخجیر کند شیر را گیرد و در زلف تو زنجیر کند تکیه بر گوشه ابرو زده چشمت آری ترک چون مست شود دست به شمشیر کند…
ای دلبر عیسی نفس ترسایی خواهم به برم شبی تو بی ترس آیی گه پاک کنی به آستین چشم ترم گه بر لب خشک من لب تر سایی
ابروی تو رفته رفته تا گوش آمد گیسوی تو حلقه حلقه تا دوش آمد از لعل لبت خون سیاوش چکید زان خون سیاوش دلم جوش آمد
در آب پر غراب افتاده مگیر یا توده مشک ناب افتاده مگیر پیچیده به روی آب دود سیهی آتش به میان آب افتاده مگیر
چو سوخت خال تو دل عاشقان یکدله را به باغ لاله دگر خورد داغ باطله را ز کاروان جنون دل گرفت و داد به زلف شریک دزد ببین و رفیق قافله را…
برداشت سپیده دم حجاب از طرفی بگرفت نگار من نقاب از طرفی گر نیست قیامت از چه رو گشته عیان ماه از طرفی و آفتاب از طرفی
هر قدر زلف تو ای سلسله مو سلسله دارد به همان قدر دلم از تو ستمگر گله دارد گفتی ام صبر نما تا ز لبم کام بگیری آخر ای سنگدل این دل چقدر حوصله دارد
دست بر زلفش زدم شب بود چشمش مست خواب برقع از رویش گشودم تا درآید آفتاب گفتمش خورشید سر زد ماه من بیدار شو گفت تا من برنخیزم کی برآید آفتاب
مکن دریغ ز من ساقیا شراب امشب از آنکه ز آتش خود گشته ام کباب امشب ز بس که شعله زند در دل من آتش شوق ز آتش دل خویشم در التهاب امشب…
سرخ و بیجاده رخ و تازه لب از باده و مست رفته از غایت مستی گل بادام از دست مترشح غد و موزون قد و میگون لب و مست جامه گلنار و کمر زرکش و ساغر در دست…
15 / 98 gösteriliyor