شمارهٔ ۸ - بیداری ما
ش شاطر عباس صبوحی
0
Altın Yaprak
نیست او را سر مویی سر سودایی ما
کار شد سخت مگر بخت کند یاری ما
تا به آهوی ختن نسبت چشمت دادند
شهره گردید به هر شهر خطا کاری ما
گر بدادیم بهای دهنت نقد روان
سود بردیم که شد هیچ خریداری ما
همه شب تا به سحر از غم رویت شادیم
به امیدی که بیایی تو به غمخواری ما
چند آزار دل ما دهی ای راحت جان
راحت جان مگرت هست دل آزاری ما
تو که چون سرو ز آسیب خزان آزادی
چه غمی باشدت از حال گرفتاری ما
چشم فتان تو را دوش بدیدم در خواب
ای بسا فتنه که برخاست ز بیداری ما
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş