شمارهٔ ۲۳ - دام و دانه
ش شاطر عباس صبوحی
0
Altın Yaprak
دلی که در خم زلف تو شانه می طلبد
چو طایری است که شب آشیانه می طلبد
ز شوق خال تو دل می تپد در آن خم زلف
حریص بین که به دام است و دانه می طلبد
دلم به خانه خرابی خویش می گرید
چو بهر زلف تو مشاطه شانه می طلبد
ز بهر کشتنم این بس که دوستدار وی ام
دگر چرا پی قتلم بهانه می طلبد
چو مفلسی است که خواهد ز ممسکی نعمت
کسی که راحتی از این زمانه می طلبد
هزار مرتبه بستی به روی من در و باز
دلم گشایش از این آستانه می طلبد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş