شمارهٔ ۳۷ - ماجرای دل
ش شاطر عباس صبوحی
0
Altın Yaprak
گفته بودی که بیایی غمم از دل برود
آنچنان جای گرفته است که مشکل برود
پایم از قوت رفتار فرو خواهد ماند
خنک آن کس که حذر کرد پی دل برود
گر همه عمر نداده است کسی دل به خیال
چون بیاید به سر کوی تو بی دل برود
کس ندیدم که در این شهر گرفتار تو نیست
مگر آنکس که به شب آید و غافل برود
ساربان تند مران ورنه چنان می گریم
که تو و ناقه و محمل همه در گل برود
سر آن کشته بنازم که پس از کشته شدن
سر خود گیرد و اندر پی قاتل برود
باکم از کشته شدن نیست از آن می ترسم
که هنوزم رمقی باشد و قاتل برود
گر همه عمر صبوحی خوش و شیرین باشد
این سخن ماند ندانم که چه با دل برود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş