شمارهٔ ۲۸ - زخم و مرهم
ش شاطر عباس صبوحی
0
Altın Yaprak
تا صبا شانه بر آن زلف خم اندر خم زد
آشیان دل صد سلسله را برهم زد
تابش حسن تو در کعبه و بتخانه فتاد
آتش عشق تو بر محرم و نامحرم زد
تو صنم قبله صاحب نظرانی امروز
که زنخدان تو آتش به چه زمزم زد
حال دلسوخته عشق کسی می داند
که به دل زخم تو را در عوض مرهم زد
خجلت و شرم به حدیست که در مجلس دوست
آستین هم نتوان بر مژه پر نم زد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş