بخش ۱۰۲
ص صوفی محمد هروی
0
Altın Yaprak
ای لب شیرین تو حلوای قند
قامت رعنای تو سرو بلند
در جواب او
صحن برنجی که بود پر زقند
مرهم جان است و بسی سودمند
پیش قد دلکش زناج بین
گشته خجل قامت سرو بلند
مرغ دلم گشته اسیر اسیب
روی خلاصی نبود زان کمند
چهره برافروخته بریان صباح
تا برباید دل مسکین چند
در عرق آید شکر از انفعال
کاک به دکان چو کند نیمخند
عیب مکن کله تو کورماج را
زان که به جایی نرسد خود پسند
هر که چو صوفی به عسل داد دل
پند کلیچه نبود سودمند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş