بخش ۱۰۱

ص صوفی محمد هروی
0 برگ زرین
ای سرشته غم و درد تو به آب و گل من سوخت در آتش هجران تو مسکین دل من در جواب او ای سرشته غم گیپا و کدک در دل من سوخت در آتش بریان دل بی حاصل من مشکلم بود که در حلقه گیپا چه بود حل شد از دولت نان شکر خدا مشکل من فکر کر دم که دگر نان نخورم روزی چند دل بخندید چو گل بر سخن باطل من چون حجاب من و بریان همه نان تنک است خادم از بهر خدا دفع کن این حایل من بوی او مرهم جان است ببین صوفی را هست اگر قامت زناج بلای دل من

ترجمه‌ای برای این شعر بیفزای ·

به این شعر امتیاز بده

هنوز امتیازی داده نشده

با لمس ستاره، امتیازی میان ۱ تا ۱۰ بده

دیدگاه‌ها

برای دیدگاه‌دادن باید وارد شوی.

ورود

هنوز کسی دربارهٔ این شعر دیدگاهی ننوشته است. نخستین نفر باش.

برای اینکه تجربهٔ خواندن بهتری برایت فراهم کنیم، در سایت‌مان از کوکی استفاده می‌کنیم. داده‌های شخصی‌ات در چارچوب قوانین حفاظت از داده پردازش می‌شوند؛ می‌توانی هر زمان انتخاب کنی که کدام کوکی‌ها را مجاز کرده‌ای.