بخش ۱۲۲

ص صوفی محمد هروی
0 Golden Leaf
سفر کردم به هر شهری رسیدم چو شهر عشق من شهری ندیدم در جواب او بسی در مجمع خوانها رسیدم حریف پخته ای چون نان ندیدم مرا در سر هوای کله افتاد صباحی بوی گیپا چون شنیدم زشوق جوش بره شب به بازار لب سنبوسه ها را می گزیدم دگر عیش جهان بر من تمام است چو با دیگ حلیمابی آبی رسیدم حیات تازه ای یابم دگر بار به چنگ آید اگر لحم قدیدم دل بریان به حال زار من سوخت زآهی کز فراقش می کشیدم چو صوفی هستم امروز ه سرانداز سحر چو ن نغمه بریان شنیدم

Add a translation of this poem ·

Rate this poem

Not rated yet

Tap a star to rate from 1 to 10

Comments

You need to sign in to comment.

Sign in

No comments on this poem yet. Be the first.

We use cookies to give you a better reading experience. Your personal data is processed under data protection law, and you can change which cookies you allow at any time.