بخش ۱۲۳
ص صوفی محمد هروی
0
Altın Yaprak
آه ازین درد جدایی که مرا بر جگرست
آه ازین آتش جانسوز که هردم به برست
در جواب او
مرض جوع زانواع مرضها بترست
تو چه دانی که ازین درد دلت بی خبرست
سخنی با تو بگویم بشنو از سر صدق
مرهم سینه هر گرسنه حلوای ترست
قلیه گر بر سر بغرا نبود بد باشد
لیک همکاسه چو افتاد از آن بد بتر ست
به روی سفره که مانند سماء دوارست
کاسه ها اختر و آن صحن مزعفر قمرست
آن که او قوت دل باشد و آسایش جان
تنک میده و آن شیر برنج شکرست
از گلستان ارم به بود اندر همه حال
طبقی نرگسی آن لحظه که اندر نظرست
صوفیا گر چه بلایی بود این گرسنگی
با تو همکاسه پرخوار بلایی دگرست
این چه بوی است که بازار معطر گشته
مشک را قوت این نیست کباب جگرست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş