شمارهٔ ۱۲ - بق بق بققو
س سوزنی سمرقندی
0
Altın Yaprak
دوش آن بت من بر فرسی ابلققیقی
آمد بر من با دهنی فندققیقی
شوخ شغبی شیوه گری شهره نگاری
کز نور رخش برده فلک رونققیقی
گفتم که کجا بودی ای یار دلارام
کردی ت فراموش مرا مطلققیقی
اکنون چو رسیدی کله از سر نه و پیش آی
تا با تو خورم چند می مروققیقی
بنشست و نخوردیم بسی باده دمادم
چون خسرو و شیرین چو یکی زورققیقی
مستک شد و افتاد و سر آورد سویخواب
پیدا شد ازو گنبد سیمین بحقیقی
من نیز برون کردم چیزیکه نیارد
خفتن ز نهیبش ملک دور ققیقی
در خیمه او بردم زینگونه علم را
او نیز امان خواست همی صبح حقیقی
کز بس بجنباندم از بس زدنم شد
حوضی که درو مرغ زند وق وققیقی
این شعر بدان وزن وقوافیست که گفتم
وقا و ققا وق و ققا و ق و ققیقی
اینست جواب غزل خواجه سنایی
بق بق بققو بق بققو بق بققیقی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş