شمارهٔ ۱۵۶
ط طبیب اصفهانی
0
Altın Yaprak
چنین که با غم گرفته ام خو مخوان به بزمم به میگساری
که ظلم باشد میی که آن را کشد حریفی به ناگواری
ز تیغ جورت ستیزه کارا مرا چو کشتی تو خون بها را
پس از هلاکم بود خدا را که شرح حالم به خون نگاری
به باغ جنت برم چه حسرت ز تاج و دولت کشم چه منت
در آستانت گرم سپاری ز بندگانت گرم شماری
دلم چه کاوش کنی به مژگان ز کرده ترسم شوی پشیمان
نظر چو داری به دل فگاران خوشم از آن رو به دل فگاری
طبیب از انده ز روزگارم اگر به مستی کشیده کارم
مکن ملامت مرا که دارم بسی شکایت ز هوشیاری
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş