شمارهٔ ۱۵۶
ه همام تبریزی
0
Altın Yaprak
غنچه خندان فدا بادت چو بگشایی دهن
آب حیوان است یا لب جان شیرین یا سخن
قامت سرو خرامان است یا بالای تو
نه به بالایت نروید هیچ سروی در چمن
این چنین سروی اگر یوسف بدیدی در قبا
از گریبان تا به دامن پاره کردی پیرهن
با صفای عارضت هرگز ندارد نسبتی
قطره شبنم سحرگه بر سر برگ سمن
آب روی خود نگه دار از نظرها زینهار
هم به چشم خویشتن بین آب روی خویشتن
با ختن میلی نداریم و ز مشکش فارغیم
عشق با چین سر زلف تو باید باختن
نیست زلفت را سر مویی به جانم التفات
ای هزاران جان سر زلف تو را در هر شکن
گرچه نور چشم مایی شمع چون خوانم تو را
هم ادب نبود که گویم آفتاب انجمن
روی تو شمعی ست کز انوار قدس افروختند
چشمه خورشید باید شمع رویت را لگن
تا خیال قامتت بر چشمه چشم همام
سایه ای افکند فارغ شد ز سرو و نارون
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş