شمارهٔ ۱۶۲
ط طبیب اصفهانی
0
Altın Yaprak
کردیم شبی روز غریبانه بدامی
المنته لله که رسیدیم بکامی
شاها نکشم باده که همت نپسندد
من سر خوش و یاران همه حسرتکش جامی
کردی چون شهیدم مکن آغشته بخونم
دامن که حریفان نشناسد کدامی
بر چهره مکن طره پریشان که بخوبی
چون ماه فروزان همه دانند تمامی
داند اثر ناله ما آنکه شنیدست
نالیدن مرغی که فتادست بدامی
بر خرمن گردون بزدی آتشی از آه
باز ای جگر سوخته پیداست که خامی
ما خود چه شکاریم که در کوی تو باشد
مرغان حرم را هوس گوشه دامی
از آمدنت میروم از خود مگر از دوست
ای مرغ همایون بمنت هست پیامی
نشناختی ای خواجه مرا قدر درین شهر
شایسته تر از من نتوان یافت غلامی
جان بر کف دست است طبیب از پی مژده
آن کیست که آرد سویش از دوست پیامی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş