شمارهٔ ۱۶۳
ط طبیب اصفهانی
0
Altın Yaprak
مشکل که دهد دست مرا با تو وصالی
تو نخل برومندی ومن خشگ نهالی
ما را که بجز دست تهی نیست بضاعت
اندیشه وصل تو تمنای محالی
آن نیست که پیوسته کنم وصل تمنا
گر ماه بماهی بود و سال بسالی
جانکاه تر از هجر تو نومیدی وصلست
ای کاش که میداشتم امید وصالی
از جلوه شوخی دهدم یاد و خروشم
بینم چو درین دشت خرامنده غزالی
کامی که مرا از دو جهانست سه چیزست
کنجی و حریفی دو سه و صحبت حالی
از خامه فشانی طبیب اینهمه گوهر
این کلک گهربار مبیناد زوالی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş