شمارهٔ ۷۹
ط طبیب اصفهانی
0
Altın Yaprak
در آن گلشن که گلچین در به روی باغبان بندد
نمی دانم به امید چه بلبل آشیان بندد
خدنگش رخنه ها در استخوانم کرد و حیرانم
که تا کی در کمینم آسمان زه در کمان بندد
چو شد بیرون ز کف فرصت چه کامی یابم از وصلش
زهی حسرت که نخل من ثمر فصل خزان بندد
حریم خاص عشقست این که از غیرت نگهبانش
ز هرکس در گشاید بر رخش اول زبان بندد
طبیب خسته کی دل می تواند بر تو بست ای مه
که در کوی تو خود را بر سگان آستان بندد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş