شمارهٔ ۸۴
ط طبیب اصفهانی
0
Altın Yaprak
می رود از خویش دل چون دیده حیران می شود
ای خوش آن عاشق که محو روی جانان می شود
دور از انصافست کز بهر دعا برداشتن
آشنا دستی که با چاک گریبان می شود
از شکفتن می رود بر باد گل های چمن
گریه می آید مرا بر هرکه خندان می شود
در جهان بخت سیه روشندلان را لازمست
تیره چون گردید شب اختر نمایان می شود
ابر می گردد سفید از ریزش باران طبیب
خانه دل با صفا از چشم گریان می شود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş