شمارهٔ ۸۵
ط طبیب اصفهانی
0
Altın Yaprak
تا به دلجویی من لعل تو خندان نشود
خاطرم جمع از آن زلف پریشان نشود
افتد از آب چو گوهر ز صفا می افتد
جای رحمست بر آن دیده که گریان نشود
آنکه از محنت هجر تو مرا گریان کرد
دارم امید که از وصل تو خندان نشود
خاکبازی برهت نیست مسلم بکسی
که بخاک از ستم عشق تو یکسان نشود
نیست بخشش هنر مرد سخاپیشه طبیب
کرم آنست که شرمنده احسان نشود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş