شمارهٔ ۸۷
ط طبیب اصفهانی
0
Altın Yaprak
گفتی از جور فراقت چه به من می گذرد
آنچه از باد خزانی به چمن می گذرد
خونم از شوق به جوش آمده ای همسفران
تا کجا حرف عزیزان وطن می گذرد
به سراغم همه جا گریه کنان می آیی
گر بدانی که به غربت چه به من می گذرد
طرفه راهی ست ره عشق که هرکس سر کرد
از غم جان و ز اندیشه تن می گذرد
لب ز افسانه فروبند که در محفل عشق
سخن آنجا همه از تیغ و کفن می گذرد
بگذرد بر دلم از یاد وطن آنچه طبیب
به عقیق از غم حرمان به یمن می گذرد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş