شمارهٔ ۱۲
ط طغرل احراری
0
Altın Yaprak
گر به عرض آرد تمنا حسرت ناکام را
شوخی مطلب شود خمیازه موج جام را
شوق بسمل دم به دم از بی قراری های ما
می کشد یک سر در آغوش تپش آرام را
شهرت کان عقیق از هستی ما شد عدم
کز نگین ما شنیدن نیست هرگز نام را
مطلب نایاب را شد خانه عنقا وطن
تا کجا جولان نمایی توسن اوهام را
در دلم ساز بم و زیر جنون یکسان بود
امتیازی نیست در آیینه از در بام را
هر زمان عزم حریم و طوف کویش می کنم
بسته ام از رفتن دل سوی او احرام را
محرم رازی نمی یابم درین بازار دهر
کیست از ما تا رساند سوی او پیغام را
امشب آن بدر منیر از خانه بیرون شد مگر
ز اول شب تا سحر بینی تو ماه تام را
چشم پوش از روی او باشد دماغت را خلل
می رسد هردم زیان از روشنی سرسام را
پختگان مهر برگیرند از نخل مراد
لذتی نبود به دندان میوه های خام را
ای گدا اکنون ز چین ابروی دونان گذر
تا کجا خواهی کشیدن منت ابرام را
شب روان دل به شهرستان زلفش می روند
کی بود فکر عسس رندان دردآشام را
از تپش طغرل دلم را اضطرابی کم نشد
در قفس آرام نبود صید وحشت رام را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş