شمارهٔ ۱۳۴
ط طغرل احراری
0
Altın Yaprak
از نگه تیری به جانم آن کمان ابرو زند
شکر الطافش مرا بر تن سر از هر مو زند
تاب لعل می پرستش قیمت از گوهر برد
نسخ بازار شکر را او ز گفتگو زند
مردم چشمش مرا از شش جهت تسخیر کرد
تیر مژگانش دلم را هردم از هرسو زند
نکهت زلفش هزاران دل اسیر خود نمود
وه ازآن حالت که دل در حلقه گیسو زند
بهر تعظیم قدش طوبی سراسر گشته خم
سرو و شمشاد صنوبر بر زمین زانو زند
همچو دزدان با نگاه خود ندارد دوستی
آشنایی سرمه را در نرگس جادو زند
ماه با رخسار او طغرل چه دعوا آورد
پرتو مهر جمالش با فلک پهلو زند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş