شمارهٔ ۱۳
ط طغرل احراری
0
Altın Yaprak
گر قضا با من نویسد محنت ایام را
التیام زخم سازم پنجه ضرغام را
در بیابانی که مرغ وحشت ما پر زند
خون بسمل دانه گردد حلقه های دام را
از تپش دارد نوید بوی وصل او دلم
بال جبریل است گویا شوخی الهام را
هیچ نخلی نیست اندر باغ امکان بی ثمر
شهرت رستم نماید زنده روح سام را
آنقدر مستم که از شوقش ندانم بعد ازین
سال از مه روز از شب هفته از ایام را
در چمن مانند نرگس پای تا سر دیده شو
گر تماشا می کنی آن شوخ گل اندام را
هرکه را باشد سلوک شیوه مجنون حسب
کو تمیز آن که سازد فرق صبح و شام را
صورت او را ببیند هرکه مانند خلیل
بشکند در راه سطوت زمره اصنام را
برنیاید قطره ای خون بی رضای لیلی اش
بر رگ مجنون زنی گر نشتر حجام را
هر که سرمست خیال باده وصلش بود
می کند میخ طناب خیمه خیام را
در غم او از وجودم استخوانی بیش نیست
کند سازد جسم من صد خنجر بهرام را
تا شدی طغرل تو اندر عرصه بزم وجود
چون تو فرزندی نروید مادر ایام را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş