شمارهٔ ۱۸۸
ط طغرل احراری
0
Altın Yaprak
گر زیان ظاهر نمایی در خیال سود باش
یأس تا کی بر امید چهره مقصود باش
بی نشان تیر شهرت چند ای ننگ عدم
یک اثر بگذار اندر عالم موجود باش
از فروغ شوق زن بر مجمر دل آتشی
بر دماغ اهل عالم چون شمیم عود باش
تا توانی مرکز این حلقه تسلیم شو
شعله شوق محبت گر نباشی دود باش
شاهد هرکس به قدر دعوی عشق خود است
گر تماشای ایازش می کنی محمود باش
چند باشی در هوای بود و نابود جهان
اعتباری نیست اندر بود او نابود باش
برفشان بر مزرع دل دانه اشک امید
چون سحاب تیره یکسر در خیال جود باش
غافل از درس ادب لاف محبت تا به کی
محرم اسرار عشقش نیستی مردود باش
هست تشویش تو از تضعیف تصنیف عمل
از غم بیش و کم عالم گذر خوشنود باش
بس که دارد نغمه عشاق مضراب دگر
تار و پود رشته های پرده این رود باش
حبذا از مصرع بیدل که طغرل گفته است
ای ز فرصت بی خبر در هر چه باشی زود باش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş