شمارهٔ ۱۹۵
ط طغرل احراری
0
Altın Yaprak
اگر بر قاصد نظاره بخشد رخصت بارش
بساط خرمن هستی بسوزد برق دیدارش
مرا شد سایه شمشاد از بال هما بهتر
که باشد بخت من وابسته زلف نگونسارش
شب هجرش ندارد صبح از سامان استغنا
خلاصی نیست جز مردن همین باشد اگر کارش
اگر سعی طلب زین حلقه باشد دستبند او
نباشد مرکز تسلیم غیر از گردن یارش
مریض انتظارش را سلامت گر هوس باشد
بود داروی درد عشق نبض چشم بیمارش
بم و زیر محبت پرده ای دارد که می آید
نوای نغمه عشاق از آهنگ هر تارش
به حق عشق هرکس در محبت گر ظفر خواهد
نمی باشد به غیر از رأیت منصور بر دارش
دلم از گنج رخسارش تماشا آرزو دارد
ولی می ترسم از یاد خیال زلف چون مارش
نمی بینی به جز آیینه از بام و درش دیگر
اگر حیرت هوس داری نگه کن نقش دیوارش
بنای خانه هستی اساس نیستی دارد
همین آثار ویرانی بود از طرح معمارش
درین گلشن چه دل بندی که بیدل گفته است طغرل
بهارت بلبلی دارد که شکل لاست منقارش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş