شمارهٔ ۲۱۱
ط طغرل احراری
0
Altın Yaprak
ای به خوبی در میان خوبرویان معترف
جبهه گل راست از شرم رخت داغ کلف
گرچه در بند جنونم لیک هرسو می کشد
دامن زلفش گریبان مرا از هر طرف
خاک گردیدم به راهش بر امید انتظار
گر رسد پایش به فرقم بس بود اینم شرف
پای نه در وادی غم دامن از عالم بکش
تا به کی پیچی سر خود در گریبان چون کشف
خوانده ام درس محبت پیش استاد جنون
شد ازآن اسرار عشق او دلم را منکشف
نیست این صحرای عالم جز چراگاه دوآب
تا به کی چشم تو باشد همچو حیوان در علف
مگذر از آیین نیکانی که بودند قبل ازین
رفتگان رفتند اندر سنت اهل صلف
با هنر بگذر تو از غواصی بحر سخن
برنیاید در قیمت از درون هر صدف
بس که در ملک معانی من نشان شهرتم
سینه من شد ازآن تیر حوادث را هدف
صد در معنی به سلک نظم می آرم ولی
نیست صرافی که سازد فرق گوهر از خزف
بنده ای از بندگان حضرت عشقم کنون
گرچه باشم در قطار آل سلطان نجف
آفرین بر مصرع بیدل که طغرل گفته است
ناتوانی عالمی دارد تکلف بر طرف
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş