شمارهٔ ۲۲۶
ط طغرل احراری
0
Altın Yaprak
بس که آوردست نخل قامت دلدار گل
سرو را هرگز شنیدی کآورد در بار گل
صافدل را آرزوی سیر گلشن کی بود
بر رخ آیینه از جوهر بود بسیار گل
عاشقان را نیست از سنگ ملامت چاره ای
هیچ در باغ جهان دیدی بود بی خار گل
در تلاش جستجوی باغبان هر سو مرو
همچو او دیگر نمی یابی درین گلزار گل
عالمی تهمت پرست گیر و دار عالمند
کی کند جز خون منصورش ز چوب دار گل
اعتبارات جهان بی نغمه زیر و بم است
گر بود در کوه در صحرا نباشد خوار گل
بس که نتوانم که سازم چاره هجران او
شعله آه من از دل می کند ناچار گل
رتبه ادبار هم بی رونق اقبال نیست
مدعایت می کند از سایه دیوار گل
باغبان امروز از بهر رضای عندلیب
بار دیگر مگذران در جانب بازار گل
تار قانون نوای او چو بلبل گر کشد
ناخن مطرب کند از نغمه این تار گل
ریز خونم که به تیغ خویش گل داری هوس
تا کند از خون من آن تیغ جوهردار گل
بس که طغرل همچو گل مضمون رنگین بسته ام
می توان چیدن کنون ز ابیات من بسیار گل
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş