شمارهٔ ۲۳
ط طغرل احراری
0
Altın Yaprak
تا به اوج دلبری زد اخترش دنباله را
ماه در آغوش خود گم کرد خط هاله را
سرمه از بخت سیه در کام فریاد من است
از سپند ما شنیدن نیست هرگز ناله را
داغ سودای خیال وصل تو بردم به خاک
می نبینی در مزار من به غیر از لاله را
جان دهد چون معجز عیسی به هنگام سخن
لهجه لعل لب او مرده صدساله را
سوخت اندر مجمر عشقش دلم همچون سپند
محرم این می نکردم ساغر بتخانه را
نسبت سوز درون من به اشک غیر کرد
امتیازی از گوهر هرگز نباشد ژاله را
طغرل از سودای او شد تا دلم آتش نسب
می نشاند برق آهم شعله جواله را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş