شمارهٔ ۲۳۱
ط طغرل احراری
0
Altın Yaprak
برنمی آید برون از سینه آسان ناله ام
سرمه سان در عهد چشمش بسته پیمان ناله ام
از تو ای شور جنون ساز دگر دارم هوس
تا شود از پرده خاموشی عریان ناله ام
آنقدر در مجمر داغ ادب اخگر شدم
در نظر آید تو را شمع شبستان ناله ام
نیست خالی با همه تعجیل از پیغام وصل
می رسد از کوی او برچیده دامان ناله ام
در خیال زلف او اینست گر سامان من
تا کجا خواهد شدن یارب پریشان ناله ام
مشتری خواهی تو گر جنس از دکان اعتبار
قیمت بسیار دارد نیست ارزان ناله ام
خانه صبرم ثباتی داشت از دیدار او
قصر تمکینم کند امروز ویران ناله ام
هر کسی بار امانت را به جایی می نهد
بشنوی هرگه گذشتی از نیستان ناله ام
گشته از بار فراقش دوش من همچون کمان
آه من امروز چون تیرست پیکان ناله ام
حبذا طغرل که می گوید مه اوج سخن
بعد ازین این نه فلک گوییست چوگان ناله ام
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş