شمارهٔ ۴۱
ط طغرل احراری
0
Altın Yaprak
اگر اینست با خوبان عالم آشنایی ها
توان کردن چو نی فریاد از دست جدایی ها
نآمد زورق من در کنار ساحل وصلش
به بحر عشق هر چندی که کردم ناخدایی ها
توان دریافت از مضمون من کوتاهی فکرم
که نخلش را مثل کردم به شمشاد از رسایی ها
به روی خویش تا کردی دچار آیینه حیرانم
که جوهر را نمی زیبد جلا از خودنمایی ها
وفا چون عمر من ای بی وفا هرگز نمی سازی
مگر از عمر آموزی تو رسم بی وفایی ها
به خاک آرم به زور پنجه گفتار اغیارت
اگر در عشق تو با من کند زورآزمایی ها
بحمدالله که با دیر محبت مرشدم طغرل
به می آلوده کردم پیرهن از پارسایی ها
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş