شمارهٔ ۴۹
ط طغرل احراری
0
Altın Yaprak
می برد لعل لب او نشیه از موج شراب
می کشد دامان زلفش از گریبان گلاب
لمعه برق رخش هر دم به عشاق آن کند
در بیابان تشنه را تشویش نیرنگ سراب
هر زمان دل آرزوی آب تیغت می کند
تا به کی شمشیر احسان تو باشد در قراب
توشه لخت جگر دارم به راهت دود غم
می زند فواره ترسم تیره گردد این کباب
نسخه دیوان حسنت را چسان احصا کنم
گر جهان دفتر شود وصف تو ناید در حساب
ای جفا اندیشه بدخو خدا را شفقتی
چند باشم از شکنج محنت غم در عذاب
کرده استاد ازل امروز با صد خون دل
غنچه ات را از گلستان لطافت انتخاب
تا دم روز قیامت مادر ایام را
چون تو فرزندی نباشد خانه زاد آفتاب
گیسوی شیرین بود زنجیر پای کوهکن
طره لیلی بود در گردن مجنون طناب
از سویدای دلت زن رشحه فال امید
موجب باران بود گر تیره بنماید سحاب
شام غفلت رفت آخر صبح نومیدی دمید
تا کجا آباد باشد خانه هستی خراب
گویمش صد آفرین با خاطر دراک او
هرکه بنویسد به اشعار من طغرل جواب
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş