شمارهٔ ۵۸
ط طغرل احراری
0
Altın Yaprak
هر کرا شوخ پری رخسار است
ساغر عشرت او سرشار است
زاهدی را که صفا در دل نیست
سبحه او نه کم از زنار است
زلف او دیدم و گفتم در دل
هرکجا گنج بود گر مار است
از لبش وقت سخن در بارد
لعل او را ز بدخشان عار است
کی بود یار بری از اغیار
یک گلی نیست که او بی خار است
در طلب نه تو قدم آهسته
کوه این بادیه ناهموار است
کوهکن جان به عبث می بازد
کندن کوه غمش ناچار است
عقد زلفش نشود حل آسان
که به هر حلقه او اسرار است
بی فنا کی بود امکان وصول
به حریم حرمش گر بار است
خرده در گفته طغرل کم گیر
کاسنی هم گلی از گلزار است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş