شمارهٔ ۱۲۵ - محییالدینخان
ط طغرل احراری
0
Altın Yaprak
ماه سیم اندام من هرچند عالی جاه شد
پیکرم سیماب کارم آه رنگم کاه شد
حسن او از عشق من بالید سر بالا کشید
دستم از شاخ وصالش سر به سر کوتاه شد
یاد آن رخسار گلگون می برد حالت ز من
هرکجا طرف گلستانم نشیمنگاه شد
از کمال شدت درد و الم های فراق
می ندانم صبحدم یا چاشت یا بیگاه شد
لب شکر دندان گهر شیرین تکلم دلبران
دیده ام اما نه یک همچون توام دلخواه شد
دامن وصلش چه امکان است چون آید به کف
من جلیس اهل فقرم او انیس شاه شد
یاد چشم نیم مستش می رباید هوش من
هر سیه چشمی که منظورم گه و ناگاه شد
نه دماغ شکوه از معشوق دارم نه ز غیر
بس که در روز الستم این بلا همراه شد
خواسته منظومه ای انشا کنم از بهر دوست
دل پی نام دلارامش موشح خواه شد
از سر هر بیت من حرفی به هم آورد نیست
هر که دانست این عمل از اسم او آگاه شد
نیستم از ناسپاسان طریق عاشقی
نام او طغرای ابیاتم بحمدالله شد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş