شمارهٔ ۱۴ - اکبر گل پیرهن
ت ترکی شیرازی
0
Altın Yaprak
دید شاه شهدا چون بدن اکبر را
لعل سان دید زخون آن تن چون گوهر را
در بغل تنگ کشید آن بدن اطهر را
بوسه زد ماه رخ اکبر سیمین بر را
گفت ای مهر جبین نور دو چشم تر من
ای به خون خفته علی اکبر مه پیکر من
تیغ بیداد که بشکافته از هم سر تو
سرخ از خون سرت کرده رخ انور تو
پاره پاره که نموده است ز کین پیکر تو
داغ مرگت که نهاده به دل مادر تو
تیشه ظلم که سرو قدت افکنده ز پا
لاله سان پیکر تو گشته ز خون سرخ چرا
ای به پیش ادبت گشته خجل شرم و حیا
پدرت آمده ای جان پسر خیز ز جا
دیده بگشا به رخم لحظه ای از راه وفا
با من ای جان پدر لب به تکلم بگشا
پدر پیر تو از روی تو شرمنده بود
تو مپندار که بعد از تو دگر زنده بود
مرگ پیش از تو مرا کاش که دریافته بود
پنجه عمر مرا دست اجل یافته بود
آفتاب از پس مرگم به بدن تافته بود
تیغ بیداد خسان فرق تو نشکافته بود
زندگی بعد تو بسیار به من دشوار است
بی تو یک لحظه حیاتم به جهان بسیار است
زخم های بدنت گرچه ز حد افزون است
مادر پیر تو لیلا ز غمت مجنون است
عمه ات زینب کبری ز غمت محزون است
خواهر زار تو از غصه دلش پر خون است
مادر و عمه و خواهر ز غمت بی تابند
هر سه از زلف تو پرپیچ تر و پرتابند
خیز از جای خود ای بلبل شیرین سخنم
شاخه نسترن و اکبر گل پیرهنم
به حرم پای نه ای کشته گلگون کفنم
تا که از سوزن مژگان به سرت بخیه زنم
آه و افسوس ندیدم به جهان شادی تو
خفت در برکه خون قامت شمشادی تو
حیف زود از برم ای سرو روان رفتی تو
با لب تشنه از این دار جهان رفتی تو
من شدم پیر و دریغا که جوان رفتی تو
چشم بستی ز جهانسوی جنان رفتی تو
نه همین ترکی افسرده از این غم سوزد
کاین شراری ست که خشک و تر عالم سوزد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş