شمارهٔ ۲۶ - درای کاروان
ت ترکی شیرازی
0
Altın Yaprak
لب لعلت مرا آرام جان است
دو چشمت فتنه آخر زمان است
عجب از خال هندوی تو دارم
که او را بر لب کوثر مکان است
قدت شمشاد یا سرو روان است
لبت یاقوت یاقوت روان است
شدم از غصه چون موی میانت
که موی است اینکه داری یا میان است
دهان است اینکه داری یا که غنچه است
ندانم غنچه است این یا دهان است
ندارد ترک چشمت گر سر جنگ
چرا پیوسته با تیر و کمان است
شبی با تو به سر بردن به عمری
مرا خوشتر ز عمر جاودان است
همی خواهم که آیم در وثاقت
ولی خوفم همه از پاسبان است
به امیدی که آیی از سفر باز
دو گوشم بر درای کاروان است
مران از خویش ترکی را که دایم
تو را همچون سگی بر آستان است
چو شهبازش نباشد چشم بر گوشت
ولی قانع به مشتی استخوان است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş